|
اي مرگ بيا که زندگي ما را کشت!
|
بقیع را قاب گرفته ام و حالا هزار زخم کهنه در خیال من نشسته است. به رغم دستهای ناتوان
می نویسم از گوشه گوشه ی آن فضای غم گرفته.آنجا نیستم در هوایی که بوی یاس می دهد ولی
بگذاراز دور ترین کرانه ها سلامت کنم بر وسعت قلب عاشق و بی گناهی که مظلومانه زیست.
امشب فانوس به دست می آیم . با سوز نیایشی که در دل است و با چشمهایی که برای تو می
خواند. باور کن سالهاست که کبوتران قلبم برای صبوری تو گریسته اند.
می دانی سردترین پاییز روزگار میهمان کوچه می شود وقتی غربت خاک گرفته ی آن شهر را
به یاد می آورم و امشب که مهتاب رنگی ندارد و تنها ستاره ام تو هستی و تو...
احساس می کنم که کویر دلم در التهابی گنگ می سوزد و نه من ، که تاریخ قرن هاست مرثیه
خوان توست .
نیلوفر کبود ! ای کاش می دیدی در این نیمه ی شب تنهایی در سوگ تو دل اسیر ماتم مانده است.
بیا و ببین که د رنگاه پر از حسرتم حماسه ی اشکها دیدنی است...
" تا " همیشه دوستت دارم ![]()