تبليغاتX
اشکهای مکتوب - سرزمین عشق
اي مرگ بيا که زندگي ما را کشت!
امشب آرزوی دیدن سرزمین عشق وجود بی قرارم مرا سرشارتر از همیشه کرده است.عکس

بقیع را قاب گرفته ام و حالا هزار زخم کهنه در خیال من نشسته است. به رغم دستهای ناتوان

 می نویسم از گوشه گوشه ی آن فضای غم گرفته.آنجا نیستم در هوایی که بوی یاس می دهد ولی

 بگذاراز دور ترین کرانه ها سلامت کنم بر وسعت قلب عاشق و بی گناهی که مظلومانه زیست.

امشب فانوس به دست می آیم . با سوز نیایشی که در دل است و با چشمهایی که برای تو می

خواند. باور کن سالهاست که کبوتران قلبم برای صبوری تو گریسته اند.

می دانی سردترین پاییز روزگار میهمان کوچه می شود وقتی غربت خاک گرفته ی آن شهر را

 به یاد می آورم و امشب که مهتاب رنگی ندارد و تنها ستاره ام تو هستی و تو...

احساس می کنم که کویر دلم در التهابی گنگ می سوزد و نه من ، که تاریخ قرن هاست مرثیه

خوان توست .

نیلوفر کبود ! ای کاش می دیدی در این نیمه ی شب تنهایی در سوگ تو دل اسیر ماتم مانده است.

بیا و ببین که د رنگاه پر از حسرتم حماسه ی اشکها دیدنی است...

                               " تا " همیشه دوستت دارم 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/01/22ساعت 9:29 PM  توسط زهرا  |