تبليغاتX
اشکهای مکتوب
اي مرگ بيا که زندگي ما را کشت!
گر بخوارد پشت من انگشت من

خم شود از بار منت پشت من


همتي كن تا نخوارم پشت خويش

 وا رهم از منت انگشت خويش

+ نوشته شده در  شنبه 1388/04/06ساعت 3:3 PM  توسط زهرا  | 

شروع غزل دل به دريا زدم

همين بيت اول رگم را زدم

چه ترسي از اين کارها داشتم

دلم پا نمي داد اما زدم

دوسه قطره که روي کاغذ چکيد

تو را توي خون ديدم و جا زدم

و خون بيشتر شد تو جاري شدي

لب کاغذم را کمي تا زدم

ولي ريختي روي گلهاي فرش

به اين بخت کمرنگ تيپا زدم

حضور تو از خون من محو شد

و من باز در عشق درجا زدم

نگاهي به تيغ و نگاهي به رگ

دلم را دوباره به دريا زدم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/03/28ساعت 5:49 PM  توسط زهرا 

کجای روی زمین هستم

 اینو هیچکی نمی دونه

دلم تنگه برای گریه ای خاموش

دلم تنگه برای خالی حجم تو در آغوش

شب قطبی

شب دلها

از این سردرگریبونی

به تلخی هق هقی کن

با صدای مرد زندونی

ببین ماتن عروسکها

همه کوکی مقوایی

فرو رفتن تو لاک خود

 چه امیدی چه فردایی؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/03/27ساعت 8:9 PM  توسط زهرا 

خدايا ! دلم باز امشب گرفته
بيا تا کمي با تو صحبت کنم
بيا تا دل کوچکم را
خدايا فقط با تو قسمت کنم
خدايا ! بيا پشت آن پنجره
که وا مي شود رو به سوي دلم
بيا،پرده ها را کناري بزن
که نورت بتابد به روي دلم
خدايا! کمک کن به من
نردباني بسازم
و با آن بيايم به شهر فرشته
همان شهر دوري که بر سردر آن
کسي اسم رمز شما را نوشته
خدايا! کمک کن
که پروانه شعر من جان بگيرد
کمي هم به فکر دلم باش
مبادا بميرد
خدايا! دلم را
که هر شب نفس مي کشد در هوايت
اگرچه شکسته
شبي مي فرستم برايت
+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/24ساعت 6:46 PM  توسط زهرا  | 

روز مرگم اشک را شیدا کنید

  روی قلبم عشق را پیدا کنید

روز مرگم خاک را باور کنید

روی قلبم لاله را پرپر کنید

جامه ام را خاکــــ و خاکستـــــــــــر کنید

خانه ام را وقف نیلوفر کنید

پیکرم را غرق در شبنم کنید

روی قبرم لاله ای را خم کنید

روز مرگم دوست را دعوت کنید

دور قبرم را کمی خلوت کنید

 بعد مرگم خنده را از سر کنید

 رفتنــــــم را دوستان باور کنـــیــــد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/03/13ساعت 3:15 PM  توسط زهرا 

کی میگه گریه قشنگه

حیف تو چشات ببارن

روی زخمای ترانه

مرهم اشک رو بزارن

من باید گریه کنم

نه تو که بوته یاسی

طفلی چشمات که یک عمره

شدن از دست من آسی

اشکات و بزار برای روزی که من
دیگه نیستم

روزی که ردّمو از هرکی بگیری
میگه نیستم


چه تحملّی، چه صبری

وقتی از تو دور دورم

وقتی هیچکس و ندارم

که بشه سنگ صبورم

به خدا قسم شکستم

به خدا که پیرِ پیرم

سرنوشت ما همینه

تو بمومی، من بمیرم

ماهی همیشه تشنم

توی این آب گل آلود

بغزتُ بشکن عزیزم

گریه سرنوشت من بود

نه تو آمدی، نه بارون

هر چی چشم به جادّه دوختم

توی حرّاجی گریه

ساده اشکامُ فروختم

+ نوشته شده در  جمعه 1388/01/21ساعت 8:31 AM  توسط زهرا 

سکوتم را به باران هدیه کردم

تمام زندگی را گریه کردم

نبودی در فراغ شانه هایت

به هر خاکی رسیدم تکیه کردم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/01/20ساعت 10:31 PM  توسط زهرا  | 

به تو از تو مینویسم ، به تو ای همیشه در یاد
ای همیشه از تو زنده ، لحظه های رفته برباد
وقتیکه بن بست غربت ، سایه سار قفسم بود
زیر رگبار مصیبت ، بی کسی تنها کس ام بود
وقتی از آزار پاییز ، برگ و باغ هم گریه میکرد
قاصد چشم تو آمد ، مژده روییدن آورد
به تو نامه مینویسم ، ای عزیز رفته از دست
ای که خوشبختی پس از تو ، گم شد و به قصه پیوست
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/01/20ساعت 8:39 PM  توسط زهرا 

گریه نکن ابر بهار دل من از تو پر تره

حوصله کن،تموم میشه این لحظه های آخره

آخه چه فایده گریه مون وقتی صدایی نداره

آخه چه فایده میبینیم دنیای ما رحم نداره

بغض منم بارونیه اما شهامت نداره

بترکه وقتی میبینه نازش خریدار نداره

یکی دو روزی صبر کن عمر ماهم تموم میشه

همین دوروزدنیای ما اشکمونو را در میاره
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/01/19ساعت 10:48 PM  توسط زهرا 

من زاده دامان غمم هیچ کسم نیست

جز اشک در این غمکده فریاد رسم نیست

ای درد بیازار مرا هرچه توانی

خوش باش که می میرم و کس داد رسم نیست
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/01/18ساعت 11:41 PM  توسط زهرا  | 

گریه در چشمان من طوفان غم دارد

ولی خنده بر لب می زنم

تا کس نداند راز من

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/17ساعت 9:3 PM  توسط زهرا 

آنها که کهن شدند و این ها که نوند

هرکس به مرادخویش یک تک بدوند

این کهنه جهان به کس نماند باقی

رفتند و رویم  دیگر آیند و روند. 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/09/29ساعت 9:20 AM  توسط زهرا  | 

مه روزه از هر غمی آدمی                   غم خوردنی بیشترمی خورد

درین مه ز حرص غذا هرکسی              خودش را به طرز دگر می خورد

یکی همچو شاهین کند میل گوشت            یکی همچو طوطی شکر می خورد

یکی صبحدم بره ی شیرخوار                 چوشیران زپا تا به سر می خورد

یکی شامگه ده طبق حاضری                 تمام از پی یکدگر می خورد

به یک جا به یک نان ،سه کس قانعند        به یک جا ، سه نان یک نفر می خورد

هر آنکس که در کیسه دارد درم              غذا هرچه آن خوب تر می خورد

کسی کش بود کیسه از زر تهی               غم نان و خون جگر می خورد

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/10ساعت 10:23 AM  توسط زهرا  | 

کاش می شد سکوت غریبانه ی گنجشک های افسرده را معنا کرد...


کاش می شد فریاد مظلومانه نیلوفر های مرداب را شنید...


کاش می شد اندیشه و احساسم را به دست پیچکی بسپارم تا به هر کجا که می خواهند سر بکشند...


از تکرار ناقص خاطره ها , از تلاش بیهوده برای رفتن و نرسیدن خسته ام...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/24ساعت 10:52 AM  توسط زهرا 

شب آمد و دل تنگم هوای خانه گرفت


دوباره گریه ی بی طاقتم بهانه گرفت

 
شکیب درد خموشانه ام دوباره شکست

 
دوباره خرمن خاکسترم زبانه گرفت


نشاط زمزمه زاری شد و به شعر نشست

 
صدای خنده فغان گشت و در ترانه گرفت

 
زهی پسند کماندار فتنه کز بن تیر


نگاه کرد و دو چشم مرا نشانه گرفت


امید عافیتم بود روزگار نخواست


قرار عیش و امان داشتم زمانه گرفت


زهی بخیل ستمگر که هر چه داد به من


به تیغ باز ستاند و به تازیانه گرفت


چو دود بی سر و سامان شدم که برق بلا

 
به خرمنم زد و آتش در آشیانه گرفت

 
چه جای گل که درخت کهن ز ریشه بسوخت

 
ازین سموم نفس کش که در جوانه گرفت

 
دل گرفته ی من همچو ابر بارانی


گشایشی مگر از گریه ی شبانه گرفت

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/20ساعت 11:48 PM  توسط زهرا 

زندگی یعنی صبر تا صعود ..... ذوب و زر گشتن در سجود


زندگی یعنی پل ، پله ، پر .... پیله و پروانگی


زندگی یعنی آبشار اشکی بی صدا...... چکه چکه جان از چشم ما


زندگی یعنی هر روز کمی خوبتر شدن


زندگی یعنی دلت افتابی باد .... اما باران باش بر مردم ببار.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/16ساعت 11:14 AM  توسط زهرا  | 

پدر یعــنی تپش در قـلب خانه    

 پدر یعــنی تسـلط بر زمانه

پدر احساس خوب تکیه بر کوه  

 پدر یعنی زمن نام و نشانه

ولادت اولین اختر تابناک امامت  امیر المومنین جهان بر تمامی پدران زحمتکش و همچنین

پسران فداکار که پدران فردایند.........مبارک.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/25ساعت 7:55 PM  توسط زهرا  | 

حرم آنشب به تن احرام پوشید

مقام از چاه زمزم آب نوشید

منا شور و صفای دیگری داشت

صفا حال و هوای دیگری داشت

به گوش مروه رکن از یار می گفت

حجر با حجر از اعصار می گفت

شفق بهر فلق آلاله می کاشت

به روی برگ گلها ژاله می کاشت

اسد را حامله بنت اسد بود

درآن شب گرم صحبت با احد بود

همی می گفت آن فرزانه مادر

به حی  بی نیاز  بنده  پرور

الهی دردمندم  یاری ام کن

رها از محنت بیماری ام کن

چنانچه راز دل می گفت با حق

جدار خانه حق گشت منشق

ندا آمد بیا ای دل شکسته

که مریم دیده بر راهت نشسته

بیا تا آنکه گردد بخت یارت

صفورا ، آسیه خدمت گذارت

بیا چون زادگاه مرد اینجاست

مکن افغان دوای درد اینجاست

قدم بگذار در حصن  امانم

که مهمانی تو و من میزبانم

درون خانه رفت و ز امر معبود

دوباره شد جدار خانه مسدود

سه شب آن فاضله مهمان حق بود

هماره ریزه خوار خوان حق بود

دلش از رحمت حق منجلی شد

برون ار خانه همراه علی شد

فضا پر گشت از گلبانگ شادی

ندا بر خاست از نای منادی

نبی در گوش او تکبیر می گفت

علی از آیه تطهیر می گفت

نبی را گفت آن استاد جبریل

بخوانم از صحف یا آنکه انجیل

بگویم از زبور  و  نص تورات

که از تفسیر آن موسی شود مات

نبی شد مست از شهد کلامش

حرم شد محترم از  احترامش

علی عین خداست و خدا نیست

خدا از عین خود هرگز جدا نیست

بنای هستی عالم از او شد

قبول توبه  آدم از  او شد

به مادر گفت آن گنج معانی

که ای مادر بگویم تا بدانی

اگر خواهی بدانی کیستم من

همه در رتبه صفر و بیستم من

منم عبد عبید حی سرمد

منم  احیا گر  دین محمد

منم آیینه دار حق پرستی

منم بنیانگذار ملک هستی

نبی انگشتر است و من نگینم

که دست حق بود در آستینم

به  قرآن رمز نون  ایمانم

صراط المستقیم و هل اتی یم

به پا شد هستی عالم ز هستم

که حق با من بود من با حق هستم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/25ساعت 7:35 PM  توسط زهرا  | 

روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت

زیر باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت

چه تفاوت که چه خورده ، غم دل یا سم

آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت 

او کسی بود که از غرق شدن می ترسید

 عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت

هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد

دختری ساده که یک روز کبوتر شد و رفت


+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/22ساعت 12:1 PM  توسط زهرا  | 

 بیا به خانه آلاله ها سری بزنیم


 ز داغ با دل خود حرف دیگری بزنیم


 به یک بنفشه صمیمانه تسلیت گوییم


 سری به مجلس سوگ کبوتری بزنیم


 شبی به حلقه درگاه دوست دل بندیم


 اگر چه وا نکند، دست کم دری بزنیم


 تمام حجم قفس را شناختیم، بس است


 بیا به تجربه در آسمان پری بزنیم


 به اشک خویش بشوییم آسمان ها را


 ز خون به روی زمین رنگ دیگری بزنیم


 اگر چه نیت خوبی است زیستن اما


 خوشا که دست به تصمیم بهتری بزنیم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/10ساعت 12:32 PM  توسط زهرا  | 

 در پی دانه مرو همچو کبوتر که تو را  

 عاقبت بهر یکی دانه به دام اندازند


 صید کن شیر صفت نیم بخور نیم ببخش  

 تا به هر جا که روی بر تو سلام اندازند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/10ساعت 12:5 PM  توسط زهرا  | 

به امر حق دار الملک هستی

محمد کرد دانشگاه تاسیس

علی داماد خود استاد کل را

در آنجا نصب کرد بهر تدریس

بود برنامه اش تعلیم قرآن

به این استادو این برنامه تقدیس

اکر خواهی شوی انسان کامل

به دانشگاه احمد نام بنویس

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/02ساعت 10:47 AM  توسط زهرا  | 

تویی جمع وفا و فتنه و رنج

منم درمانده منهای زر و گنج

سراپا من وفایم بخش بر یک

تو بی مهرو وفایی ضرب در پنج

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/27ساعت 10:42 PM  توسط زهرا  | 

مرد تمام ،آنکه نگفت و بکرد

وآنکه بگوید، بکند نیم مرد

آنکه بگوید ، نکند، زن بود

نیم زن است آنکه نگفت و نکرد

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/04ساعت 5:25 PM  توسط زهرا  | 

مراتب امتنان خود را ، از شاعر بیدار دل و پاک نهاد جوان کشورمان آقای سید امیر حسین مولانا در راستای دادن اجازه کپی از شعر  زیبایشان، ابراز می نمایم.

آدرس سایت :http://delodeldar.persianblog.ir/

غــــم هــجــران تـــو را چــاره و درمــان چه کنم

هـمـه روز و هـمـه شـب دیده ی گریان چه کنم

ای کـــه آرامــش جــان در گــروی روی تــو بــود

رفتی و بی تـو بـر ایـن حـال پـریـشـان چـه کنم

تن من نی شد و شد نغمه ی دل بی تو حزین

وای بـــر مـــن تـــو بــگـــو بـا نی نـالان چه کنم

کس نـدانـسـت چـه بـگـذشـت مـیـان من و تـو

بی تــو در انـجـمـن ایــن هــمــه نـادان چه کنم

زردی صـورت اگــر ســرخ شـد از سیلی دسـت

چـاره ی ایــن هــمــه بـیـتـابی پـنـهـان چه کنم

دل چــــرا بــردی اگــــر قـصـد ســـفــر بــود تـرا

دل حلالـت تــو بـگـو بــا تــن بی جــان چه کنم

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/27ساعت 5:5 PM  توسط زهرا  | 

روی خود را بنگر اندر آینه

پس نکو بنگر که زشتی یا نکو

گر نکو روئی  رها کن خوی زشت

تا نباشی خوب روئی زشت خو

ور رخت زشت است خوی نیک دار

تا نباشی زشت رو و زشت خو

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/25ساعت 6:30 PM  توسط زهرا  | 

شرط است که چون مرد ره درد شوی

خاکی تر و ناچیزتر از گرد شوی

هر کاو ز مراد کم شود، مرد شود

بفکن الف مراد ، تا مرد  شوی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/16ساعت 11:56 AM  توسط زهرا  | 

رباعی دیروزی (جدی)

خلاق جهان تورا ز صنع آرائی

داده است دوچشم، زپی بینایی

تا آنکه یکی ز عیب مردم بندی

زان چشم دگر به عیب خود بگشایی

رباعی امروزی (فکاهی)

ای مغز توپر ز نقشه اهرمنی

داده است ترا دو دست دادار غنی

تا به یک دست جیب خود گیری سفت

با دست دگر جیب کسان را بزنی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/12ساعت 7:11 AM  توسط زهرا  | 

سبب عزت موجود نماز است نماز

زینت درگه معبود نماز است نماز

بی نماز از نظر لطف خدا محروم است

شرع را مقصد و مقصود نماز است نماز

روز و شب گر به حسین بن علی گریه کنی

شرط اول که دهد سود نماز است نماز

پیش سلطان همه کس تحفه ی لایق ببرد

تحفه بر حضرت معبود نماز است نماز

به پیمبر چو خدا امر به معراج نمود

گفت معراج تو مقصود نماز است نماز

به نماز عذر نباشد چو به تن جان داری

آنچه حق از همه بستود نماز است نماز

نزد میزان عمل موقع دیوان حساب

قاضی شاهد و مشهود نماز است نماز

گفتم ای عقل زطاعت همگی افضل چیست

عقل یکباره بفرمود نماز است نماز

به کریمی خدا مشو غره ای عاقل

به بشر آنچه دهد سود نماز است نماز

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/29ساعت 1:25 PM  توسط زهرا  | 

با دوست اگر تو کم نشینی

در دوستیت دوام بینی

ز افراط در این راه بپرهیز

چون ضربه زند به همنشینی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/01/18ساعت 3:7 PM  توسط زهرا  | 

مهربانی ز دو چشم خویشتن آموختم

کاش بود این مهربانی نیز در نوع بشر

هر دو در هنگام غم یاری ده یکدیگرند

گر که کور گردد یکی،در دیگری دارد اثر

+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/17ساعت 11:51 AM  توسط زهرا  | 

زندگي دفتري از خاطرهاست ... يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل خاک ... يک نفر همدم خوشبختي هاست ، يک نفر همسفر سختي هاست ، چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد... ما همه همسفريم

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/09ساعت 8:34 AM  توسط زهرا  | 

دیر گاهیست که تنها شده ام
قصه غربت صحرا شده ام

وسعت درد فقط سهم من است
بازهم قسمت غم ها شده ام

دگر آیینه ز من بی خبر است
که اسیر شب یلدا شده ام

من که بی تاب شقایق بودم
همدم سردی یخ ها شده ام

کاش چشمان مرا خاک کنید
تا نبینم که چه تنها شده ام....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/08ساعت 11:0 AM  توسط زهرا  | 

دلت را خانه ی ما کن مصفا کردنش با من

به ما درد دل افشا کن مدارا کردنش با من

اگر گم کرده ای ای دل کلید استجابت را

بیا یک لحظه با ما باش پیدا کردنش با من

بیفشان قطره ی اشکی که من هستم خریدارش

بیاور قطره ای اخلاص دریا کردنش با من

اگر درها به رویت بسته شد دل بر مکن بازآ

در این خانه دق الباب کن واکردنش با من

به من گو حاجت خود را اجابت می کنم آنی

طلب کن آنچه می خواهی محیا کردنش با من

بیا قبل از وقوع مرگ روشن کن حسابت را

بیاور نیک و بد را جمع و منها کردنش با من

چوخوردی روزی امروز ما را شکر نعمت کن

غم فردا مخور تامین فردا کردنش با من

به قرآن آیه ی رحمت فراوان است ای انسان

بخوان این آیه را تفسیر و معنا کردنش با من

اگر عمری گنه کردی مشو نومید از رحمت

تو نام توبه را بنویس امضا کردنش با من

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/01/04ساعت 11:36 AM  توسط زهرا  |