|
اي مرگ بيا که زندگي ما را کشت!
|
خم شود از بار منت پشت من
همتي كن تا نخوارم پشت خويش
وا رهم از منت انگشت خويش
همين بيت اول رگم را زدم
چه ترسي از اين کارها داشتم
دلم پا نمي داد اما زدم
دوسه قطره که روي کاغذ چکيد
تو را توي خون ديدم و جا زدم
و خون بيشتر شد تو جاري شدي
لب کاغذم را کمي تا زدم
ولي ريختي روي گلهاي فرش
به اين بخت کمرنگ تيپا زدم
حضور تو از خون من محو شد
و من باز در عشق درجا زدم
نگاهي به تيغ و نگاهي به رگ
دلم را دوباره به دريا زدم
اینو هیچکی نمی دونه
دلم تنگه برای گریه ای خاموش
دلم تنگه برای خالی حجم تو در آغوش
شب قطبی
شب دلها
از این سردرگریبونی
به تلخی هق هقی کن
با صدای مرد زندونی
ببین ماتن عروسکها
همه کوکی مقوایی
فرو رفتن تو لاک خود
چه امیدی چه فردایی؟؟
روی قلبم عشق را پیدا کنید
روز مرگم خاک را باور کنید
روی قلبم لاله را پرپر کنید
جامه ام را خاکــــ و خاکستـــــــــــر کنید
خانه ام را وقف نیلوفر کنید
پیکرم را غرق در شبنم کنید
روی قبرم لاله ای را خم کنید
روز مرگم دوست را دعوت کنید
دور قبرم را کمی خلوت کنید
بعد مرگم خنده را از سر کنید
رفتنــــــم را دوستان باور کنـــیــــد
حیف تو چشات ببارن
روی زخمای ترانه
مرهم اشک رو بزارن
من باید گریه کنم
نه تو که بوته یاسی
طفلی چشمات که یک عمره
شدن از دست من آسی
اشکات و بزار برای روزی که من
دیگه نیستم
روزی که ردّمو از هرکی بگیری
میگه نیستم
چه تحملّی، چه صبری
وقتی از تو دور دورم
وقتی هیچکس و ندارم
که بشه سنگ صبورم
به خدا قسم شکستم
به خدا که پیرِ پیرم
سرنوشت ما همینه
تو بمومی، من بمیرم
ماهی همیشه تشنم
توی این آب گل آلود
بغزتُ بشکن عزیزم
گریه سرنوشت من بود
نه تو آمدی، نه بارون
هر چی چشم به جادّه دوختم
توی حرّاجی گریه
ساده اشکامُ فروختم
تمام زندگی را گریه کردم
نبودی در فراغ شانه هایت
به هر خاکی رسیدم تکیه کردم
ولی خنده بر لب می زنم
تا کس نداند راز من
هرکس به مرادخویش یک تک بدوند
این کهنه جهان به کس نماند باقی
رفتند و رویم دیگر آیند و روند.
درین مه ز حرص غذا هرکسی خودش را به طرز دگر می خورد
یکی همچو شاهین کند میل گوشت یکی همچو طوطی شکر می خورد
یکی صبحدم بره ی شیرخوار چوشیران زپا تا به سر می خورد
یکی شامگه ده طبق حاضری تمام از پی یکدگر می خورد
به یک جا به یک نان ،سه کس قانعند به یک جا ، سه نان یک نفر می خورد
هر آنکس که در کیسه دارد درم غذا هرچه آن خوب تر می خورد
کسی کش بود کیسه از زر تهی غم نان و خون جگر می خورد

کاش می شد فریاد مظلومانه نیلوفر های مرداب را شنید...
کاش می شد اندیشه و احساسم را به دست پیچکی بسپارم تا به هر کجا که می خواهند سر بکشند...
از تکرار ناقص خاطره ها , از تلاش بیهوده برای رفتن و نرسیدن خسته ام...
دوباره گریه ی بی طاقتم بهانه گرفت
شکیب درد خموشانه ام دوباره شکست
دوباره خرمن خاکسترم زبانه گرفت
نشاط زمزمه زاری شد و به شعر نشست
صدای خنده فغان گشت و در ترانه گرفت
زهی پسند کماندار فتنه کز بن تیر
نگاه کرد و دو چشم مرا نشانه گرفت
امید عافیتم بود روزگار نخواست
قرار عیش و امان داشتم زمانه گرفت
زهی بخیل ستمگر که هر چه داد به من
به تیغ باز ستاند و به تازیانه گرفت
چو دود بی سر و سامان شدم که برق بلا
به خرمنم زد و آتش در آشیانه گرفت
چه جای گل که درخت کهن ز ریشه بسوخت
ازین سموم نفس کش که در جوانه گرفت
دل گرفته ی من همچو ابر بارانی
گشایشی مگر از گریه ی شبانه گرفت
زندگی یعنی پل ، پله ، پر .... پیله و پروانگی
زندگی یعنی آبشار اشکی بی صدا...... چکه چکه جان از چشم ما
زندگی یعنی هر روز کمی خوبتر شدن
زندگی یعنی دلت افتابی باد .... اما باران باش بر مردم ببار.
پدر یعــنی تسـلط بر زمانه
پدر احساس خوب تکیه بر کوه
پدر یعنی زمن نام و نشانه

ولادت اولین اختر تابناک امامت امیر المومنین جهان بر تمامی پدران زحمتکش و همچنین
پسران فداکار که پدران فردایند.........مبارک.
مقام از چاه زمزم آب نوشید
منا شور و صفای دیگری داشت
صفا حال و هوای دیگری داشت
به گوش مروه رکن از یار می گفت
حجر با حجر از اعصار می گفت
شفق بهر فلق آلاله می کاشت
به روی برگ گلها ژاله می کاشت
اسد را حامله بنت اسد بود
درآن شب گرم صحبت با احد بود
همی می گفت آن فرزانه مادر
به حی بی نیاز بنده پرور
الهی دردمندم یاری ام کن
رها از محنت بیماری ام کن
چنانچه راز دل می گفت با حق
جدار خانه حق گشت منشق
ندا آمد بیا ای دل شکسته
که مریم دیده بر راهت نشسته
بیا تا آنکه گردد بخت یارت
صفورا ، آسیه خدمت گذارت
بیا چون زادگاه مرد اینجاست
مکن افغان دوای درد اینجاست
قدم بگذار در حصن امانم
که مهمانی تو و من میزبانم
درون خانه رفت و ز امر معبود
دوباره شد جدار خانه مسدود
سه شب آن فاضله مهمان حق بود
هماره ریزه خوار خوان حق بود
دلش از رحمت حق منجلی شد
برون ار خانه همراه علی شد
فضا پر گشت از گلبانگ شادی
ندا بر خاست از نای منادی
نبی در گوش او تکبیر می گفت
علی از آیه تطهیر می گفت
نبی را گفت آن استاد جبریل
بخوانم از صحف یا آنکه انجیل
بگویم از زبور و نص تورات
که از تفسیر آن موسی شود مات
نبی شد مست از شهد کلامش
حرم شد محترم از احترامش
علی عین خداست و خدا نیست
خدا از عین خود هرگز جدا نیست
بنای هستی عالم از او شد
قبول توبه آدم از او شد
به مادر گفت آن گنج معانی
که ای مادر بگویم تا بدانی
اگر خواهی بدانی کیستم من
همه در رتبه صفر و بیستم من
منم عبد عبید حی سرمد
منم احیا گر دین محمد
منم آیینه دار حق پرستی
منم بنیانگذار ملک هستی
نبی انگشتر است و من نگینم
که دست حق بود در آستینم
به قرآن رمز نون ایمانم
صراط المستقیم و هل اتی یم
به پا شد هستی عالم ز هستم
که حق با من بود من با حق هستم
زیر باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت
چه تفاوت که چه خورده ، غم دل یا سم
آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت
او کسی بود که از غرق شدن می ترسید
عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت
هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد
دختری ساده که یک روز کبوتر شد و رفت

ز داغ با دل خود حرف دیگری بزنیم
به یک بنفشه صمیمانه تسلیت گوییم
سری به مجلس سوگ کبوتری بزنیم
شبی به حلقه درگاه دوست دل بندیم
اگر چه وا نکند، دست کم دری بزنیم
تمام حجم قفس را شناختیم، بس است
بیا به تجربه در آسمان پری بزنیم
به اشک خویش بشوییم آسمان ها را
ز خون به روی زمین رنگ دیگری بزنیم
اگر چه نیت خوبی است زیستن اما
خوشا که دست به تصمیم بهتری بزنیم
محمد کرد دانشگاه تاسیس
علی داماد خود استاد کل را
در آنجا نصب کرد بهر تدریس
بود برنامه اش تعلیم قرآن
به این استادو این برنامه تقدیس
اکر خواهی شوی انسان کامل
به دانشگاه احمد نام بنویس

منم درمانده منهای زر و گنج
سراپا من وفایم بخش بر یک
تو بی مهرو وفایی ضرب در پنج
وآنکه بگوید، بکند نیم مرد
آنکه بگوید ، نکند، زن بود
نیم زن است آنکه نگفت و نکرد
آدرس سایت :http://delodeldar.persianblog.ir/
غــــم هــجــران تـــو را چــاره و درمــان چه کنم
هـمـه روز و هـمـه شـب دیده ی گریان چه کنم
ای کـــه آرامــش جــان در گــروی روی تــو بــود
رفتی و بی تـو بـر ایـن حـال پـریـشـان چـه کنم
تن من نی شد و شد نغمه ی دل بی تو حزین
وای بـــر مـــن تـــو بــگـــو بـا نی نـالان چه کنم
کس نـدانـسـت چـه بـگـذشـت مـیـان من و تـو
بی تــو در انـجـمـن ایــن هــمــه نـادان چه کنم
زردی صـورت اگــر ســرخ شـد از سیلی دسـت
چـاره ی ایــن هــمــه بـیـتـابی پـنـهـان چه کنم
دل چــــرا بــردی اگــــر قـصـد ســـفــر بــود تـرا
دل حلالـت تــو بـگـو بــا تــن بی جــان چه کنم

پس نکو بنگر که زشتی یا نکو
گر نکو روئی رها کن خوی زشت
تا نباشی خوب روئی زشت خو
ور رخت زشت است خوی نیک دار
تا نباشی زشت رو و زشت خو

خاکی تر و ناچیزتر از گرد شوی
هر کاو ز مراد کم شود، مرد شود
بفکن الف مراد ، تا مرد شوی
خلاق جهان تورا ز صنع آرائی
داده است دوچشم، زپی بینایی
تا آنکه یکی ز عیب مردم بندی
زان چشم دگر به عیب خود بگشایی
رباعی امروزی (فکاهی)
ای مغز توپر ز نقشه اهرمنی
داده است ترا دو دست دادار غنی
تا به یک دست جیب خود گیری سفت
با دست دگر جیب کسان را بزنی
زینت درگه معبود نماز است نماز
بی نماز از نظر لطف خدا محروم است
شرع را مقصد و مقصود نماز است نماز
روز و شب گر به حسین بن علی گریه کنی
شرط اول که دهد سود نماز است نماز
پیش سلطان همه کس تحفه ی لایق ببرد
تحفه بر حضرت معبود نماز است نماز
به پیمبر چو خدا امر به معراج نمود
گفت معراج تو مقصود نماز است نماز
به نماز عذر نباشد چو به تن جان داری
آنچه حق از همه بستود نماز است نماز
نزد میزان عمل موقع دیوان حساب
قاضی شاهد و مشهود نماز است نماز
گفتم ای عقل زطاعت همگی افضل چیست
عقل یکباره بفرمود نماز است نماز
به کریمی خدا مشو غره ای عاقل
به بشر آنچه دهد سود نماز است نماز

در دوستیت دوام بینی
ز افراط در این راه بپرهیز
چون ضربه زند به همنشینی

مهربانی ز دو چشم خویشتن آموختم
کاش بود این مهربانی نیز در نوع بشر
هر دو در هنگام غم یاری ده یکدیگرند
گر که کور گردد یکی،در دیگری دارد اثر

دلت را خانه ی ما کن مصفا کردنش با من
به ما درد دل افشا کن مدارا کردنش با من
اگر گم کرده ای ای دل کلید استجابت را
بیا یک لحظه با ما باش پیدا کردنش با من
بیفشان قطره ی اشکی که من هستم خریدارش
بیاور قطره ای اخلاص دریا کردنش با من
اگر درها به رویت بسته شد دل بر مکن بازآ
در این خانه دق الباب کن واکردنش با من
به من گو حاجت خود را اجابت می کنم آنی
طلب کن آنچه می خواهی محیا کردنش با من
بیا قبل از وقوع مرگ روشن کن حسابت را
بیاور نیک و بد را جمع و منها کردنش با من
چوخوردی روزی امروز ما را شکر نعمت کن
غم فردا مخور تامین فردا کردنش با من
به قرآن آیه ی رحمت فراوان است ای انسان
بخوان این آیه را تفسیر و معنا کردنش با من
اگر عمری گنه کردی مشو نومید از رحمت
تو نام توبه را بنویس امضا کردنش با من