تبليغاتX
اشکهای مکتوب
اي مرگ بيا که زندگي ما را کشت!
صبحی یه دوست صادق اما ناشناسی آشنا...درخواستی کرد که هرچی سعی میکنم می بینم نمیشه!

زندگي چون قفسي است

قفسي تنگ

پر از تنهايي

و چه خوب است لحظه ي غفلت آن زندان بان

بعد از آن هم پرواز...

+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/29ساعت 3:37 PM  توسط زهرا 

“نه دامیست نه زنجیر همه بسته چراییم؟ چه بند است!چه زنجیر !که بر پاست خدایا”
+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/24ساعت 6:24 PM  توسط زهرا  | 

امشب آرزوی دیدن سرزمین عشق وجود بی قرارم مرا سرشارتر از همیشه کرده است.عکس

بقیع را قاب گرفته ام و حالا هزار زخم کهنه در خیال من نشسته است. به رغم دستهای ناتوان

 می نویسم از گوشه گوشه ی آن فضای غم گرفته.آنجا نیستم در هوایی که بوی یاس می دهد ولی

 بگذاراز دور ترین کرانه ها سلامت کنم بر وسعت قلب عاشق و بی گناهی که مظلومانه زیست.

امشب فانوس به دست می آیم . با سوز نیایشی که در دل است و با چشمهایی که برای تو می

خواند. باور کن سالهاست که کبوتران قلبم برای صبوری تو گریسته اند.

می دانی سردترین پاییز روزگار میهمان کوچه می شود وقتی غربت خاک گرفته ی آن شهر را

 به یاد می آورم و امشب که مهتاب رنگی ندارد و تنها ستاره ام تو هستی و تو...

احساس می کنم که کویر دلم در التهابی گنگ می سوزد و نه من ، که تاریخ قرن هاست مرثیه

خوان توست .

نیلوفر کبود ! ای کاش می دیدی در این نیمه ی شب تنهایی در سوگ تو دل اسیر ماتم مانده است.

بیا و ببین که د رنگاه پر از حسرتم حماسه ی اشکها دیدنی است...

                               " تا " همیشه دوستت دارم 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/01/22ساعت 9:29 PM  توسط زهرا  | 

سالها پیش درحسرت نداشته هایم کابوس های شبانه جایگزین رویاهای شیرینم شدند.

حسرت ازدست دادن دستای همیشه بی روح وسردش خواب را از چشمان معصومم گرفت.

روزها به تنهایی با استرس فراوان گذشت و کم کم با سرنوشت جدید کنار آمدم.

تا اینکه دست خدا برگی دگر از تقدیرم را ورق زد و سرنوشتی تلخ از نو نوشته شد!

اینک من ماندم و خاکستر خاطراتم...

+ نوشته شده در  شنبه 1388/01/15ساعت 5:25 PM  توسط زهرا 

به شانه هایم میزنی

که تنهایی ام را تکانده باشی؟

به چه دل خوش کرده ای؟

تکاندن برف از شانه های آدم برفی؟ ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/21ساعت 10:30 AM  توسط زهرا  | 

هنگامی که ناسا برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز کرد با مشکل کوچکی روبرو شد.

آنها دریافتندکه خودکارهای موجود در فضای بدون جاذبه کار نمی کنند، جوهرخودکار به سمت

پایین جریان نمی یابد و روی سطح کاغذ نمی ریزد.

برای حل این مشکل آنها شرکت مشاورین اندرسون را انتخاب کردند. تحقیقات بیش از یک دهه

طول کشید، دوازده میلیون دلار صرف شد و در نهایت آنها خودکاری طراحی کردند که در

محیط بدون جاذبه می نوشت، زیر آب کار می کرد، روی هر سطحی حتی کریستال می نوشت

و در دمای زیر صفر تا سیصد درجه سانتیگراد کار می کرد.

روس ها راه حل ساده تری داشتند.

" آنها از مداد استفاده کردند. "

+ نوشته شده در  جمعه 1387/07/12ساعت 8:45 PM  توسط زهرا  | 

عبادت بی تولای" علی" هیچ


نوای عشق بی نای" علی" هیچ


اگر عمر دوصد نوحت ببخشد


تمام عمر منهای" علی" هیچ


باشورحسینى وصلابت حسنى درسوگ علی میگرییم. دعایتان توشه ی بی برگی ما.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/29ساعت 0:48 AM  توسط زهرا  | 

من محکوم به حبس ابدم...میدانم

منم  و این قصه ی لک لکها

منم و راز دل اردک ها

منم و درد دل این دنیا

منم و حبس ابد دررویا

باز هم خاموشی...باز هم تاریکی

آری ...بی خیال

بهتر آنست کمی گریه کنم

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/22ساعت 0:17 AM  توسط زهرا 

کوچیک تر که بودم فکر می کردم بارون اشک خداست

ولی مگه خدا هم گریه می کنه چرا باید دل خدا بگیره!!!!

دوست داشتم زیر بارون قدم بزنم تا بوی خدا رو حس کنم

اشک خدا را تو یه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت

 کمی بنوشم تا پاک و آسمانی شوم!!!

آسمان که خاکستری می شد دل منم ابری می شد.

حس میکردم که آدما دل خدا رو شکستند و یا از یاد خدا غافل شدند.

همه می گفتند باران رحمت خداست.

ولی حس کودکانه من می گفت: خدا دلش از دست آدما گرفته...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/04ساعت 4:26 PM  توسط زهرا  | 

او به این فکر می کرد که پس خدا کجاست؟!


در زندگی اش خدا را احساس نمی کرد. مرد بی چاره ! دلم به حالش می سوخت.


چند روز پیش شنیدم او زاهدی شده است و دور از شهر زندگی می کند. زراعت می کند و

گوسفندانی هم دارد.


به سراغش رفتم و در کمال تعجب دریافتم که او هنوز خدایش را نیافته است. اما از خودش

شنیدم که خودش را یافته است، و در خویشتنش در جستجوی اوست.


او شیفته ی خودش شده بود و عبادت می کرد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/24ساعت 7:37 PM  توسط زهرا  | 

  سلمان پارسی خودمان را  نه به خاطر " سلمان پارسی " بودن ، بلکه به دلیل " سلمان پارسا"

  بودن می ستاییم .

  معتقدیم که سلمان ، اگر چه در دل " احد" را می شناخت ، اما " احمد" را  نمی شـناخت .  و

  هنـگامی که حلقه " میم" نام "  محمــد" را گـردن نهاد ، از"سلمان" به " مسلمان" بدل شد !

  شـنا سـنامه ای که پیامبـر برای او صـادر کرد ، او را " اهـل ایمـــان" خواند ، نه " اهـل

  ایـران" !

  و بالا تر از این ،  او را از " اهل بیت" شمرد ، اگر چه او عجم بود و پیامبر عرب !

کتاب " طوفان در پرانتز"

 نوشته ی زنده یاد قیصر امین پور

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/20ساعت 3:58 PM  توسط زهرا  | 

...سوختم وقتی در خانه خدا، خانه قرآن، درخانه تو به آتش کشیده شد.

در خود شکستم وقتی در بر پهلوی تو شکسته شد.

خون جلوی چشمان مرا گرفت وقتی گل میخ های در، ازسینه تو خونین

و شرم آگین درآمد.

از خشم کبود شدم وقتی تازیانه بر بازوی تو فرود آمد.

اشک در چشمان من حلقه زد وقتی سیلی با صورت تو آشنا شد.

به بن بست رسیدم وقتی اهانت و توهین به خانه تو راه یافت.

بند دلم و رشته امیدم پاره شد وقتی آوند حیات تو قطع شد.

دیشب که علی تو را غسل می داد وقتی اشکهای جانسوز اورا دیدم،

وقتی ضجه های حسن و حسین را شنیدم ، وقتی مو پریشان کردن و

صورت خراشیدن زینب و ام الکلثوم را دیدم دیگر تاب نیاوردم. نه من

 بلکه کائنات بی تاب شد. چیزی نمانده بود که زمین از هم بپاشد و

 کائنات سقوط کند.

تنها یک چیز آفرینش را بر جای گداشت و آن تکیه دادن علی بود بر

عمود خیمه خلقت، ستون خانه تو.

دل من به راستی خنک شد وقتی که صبح،دشمنان تو با چهل قبر مشابه

 در بقیع مواجه شدند و نتوانستند بفهمند که مدفن دختر پیامبر کجاست.

اما همیشه تر و خشک باهم می سوزند و مومنان و مریدان آینده تو نیز

 اشک حسرت خواهند ریخت، گم کرده خواهند داشت و در فراق مزار

تو خواهند گریست.

من لب ببندم از سخن گفتن تا علی بال بگشاید بر روی مراز تو.

این تو و این علی و این نگاه همیشه مشتاق من...

 سید مهدی شجاعی 

"کشتی پهلو شکسته"

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/16ساعت 12:48 PM  توسط زهرا  | 

یک مربی حیوانات سیرک ، می تواند با یک نیرنگ بسیار ساده ای بر

 فیل ها غلبه کند:

وقتی فیل هنوز کودک است ، یک پایش را به تنه درختی می بندد. فیل

 بچه هرچه هم تقلا کند ، نمی تواند خودش را آزاد کند. اندک اندک به

 این تصور عادت می کند که تنه درخت از او نیرومند تر است.

هنگامی که بزرگ می شود و قدرت شگرفی می یابد ، تنها کافی است

 یک نفر طنابی دور پای فیل گره بزند و او را به یک نهال ببندد. فیل

تلاشی برای آزاد کردن خودش نمی کند.

همچون فیل ها ، پاهای ما نیز اغلب اسیر بند های شکننده اند. اما از

 آنجا که هنگام کودکی به قدرت تنه درخت عادت کرده ایم ، شهامت

 مبارزه را نداریم.بی آنکه بفهمیم تنها یک عمل متهورانه ساده برای

 دست یافتن ما به آزادی کافی است.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/20ساعت 2:50 PM  توسط زهرا  | 

اگر باید بگریید ،همچون کودکی بگریید.

زمانی کودک بودید و یکی از نخستین چیزهایی که در زندگی آموختید ،

گریستن بود، چون گریستن بخشی از زندگی است.هرگز از یاد مبرید که

 آزادید و نشان دادن احساساتتان شرم آور نیست.

فریاد بزنید،با صدای بلند هق هق کنید،هرچقدر که مایلیید سر وصدا

کنید.چون کودکان این گونه می گریند،و آنان سریع ترین راه آرامش

 بخشیدن به قلبشان را می شناسند.

هرگز متوجه شدید که کودکان چه طور از گریستن دست می کشند؟ از

گریستن دست می کشند چون چیزی حواسشان رامنحرف می کند. چیزی

 آنها را به سوی ماجرای بعدی فرا می خواند. کودکان خیلی سریع دست

 از گریستن می کشند.

برای شما نیز این گونه خواهد بود تنها اگر همچون کودکان بگریید. 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/23ساعت 10:16 AM  توسط زهرا  | 

مردی در یکی از دره های پیرنه قدم می زد،که به چوپان پیری برخورد.چوپان او را در غذایش شریک کرد و مدت درازی گنار هم نشستند و از زندگی صحبت کردند.

مرد می گفت:اگر کسی به خدا اعتقاد داشته باشد،باید به پدیرد که آزاد نیست،چون خدا هر گام اورا هدایت می کند.

در پاسخ،چوپان اورا به دره ی تنگ و عمیقی برد که در آن،پژواک هر صدایی به وضوح شنیده می شد.

گفت: " زندگی این دیواره هاست ،و سرنوشت فریادی است که هر یک از ما می کشد.آنچه انجام می دهیم تا قلب خدا بالا می رود، و به همان شکل به طرف ما بر می گردد."

اعمال خدا،بسان پژواک کردار ماست.

برگرفته شده از کتاب"مکتوب"

اثر: پائولو کوئلیو

+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/17ساعت 11:22 AM  توسط زهرا  | 

از داشته هایت خدا را کم کن
چه میماند؟

حال به نداشته هایت خدا را اضافه کن
چه کم داری؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/14ساعت 5:36 PM  توسط زهرا  | 

سر قبر شخصي نوشته شده بود : کودک که بودم مي خواستم دنيا را

تغيير بدهم وقتي بزرگتر شدم متوجه شدم که دنيا خيلي بزرگ است من

بايد کشورم را تغيير بدم بعد ها کشورم را هم بزرگ ديدم و تصميم

گرفتم شهرم را تغيير دهم . در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را

متحول کنم . اينک من در آستانه مرگ هستم مي فهمم که اگر روز اول

خودم را تغيير داده بودم شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم

+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/09ساعت 10:33 AM  توسط زهرا  | 

براي کشتن يک پرنده يک قيچي کافي ست. لازم نيست آن را در قلبش فرو کني يا گلويش را با آن بشکافي. پرهايش را بزن... خاطره پريدن با او کاري مي کند که خودش را به اعماق دره ها پرت کند
+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/09ساعت 10:23 AM  توسط زهرا  | 

 1. با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنياي احمقانه خويش خوشبخت زندگي کند.

 2. با وقيح جدل نکنم چون چيزي براي از دست دادن ندارد و روحم را تباه مي کند .

 3. از حسود دوري کنم چون حتي اگر دنيا را هم به او تقديم کنم باز هم از من بيزار خواهد بود .

4. تنهايي را به بودن در جمعي که به آن تعلق ندارم ترجيح دهم.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/09ساعت 8:37 AM  توسط زهرا  | 

آوای محزون خویش را زیر لب زمزمه می کنم.آهسته آنچنان که گوش های زشت

شب نشنوند.نرم آنچنان که دامن شب پریشان نگردد.آوایم چنان غریب و حسرت آلود

 است که به ترانه ی غمگین دختری تنها می ماند که در خانه ی دورافتاده ی خویش

 در قلب باغستانی خلوت ،کنار پنجره ی نیمه باز اطاقش نشسته و می خواند و چشم

 به راه کسی است که هرگز نخواهد آمد...!

امشب برایت بغض کرده می نویسم پدر! در انتهای همه ی شبهایی که تو به دعا می

 نشستی و خدا را می خواندی ، اشکهایت قلب مرا می شکافت.دیر زمانی بود که

تاو لهای دست تو زخمی تاریخی بر دلم گذاشته بود.اما هنوز نشناخته بودمت.

من در همه ی روزهایی که فصل غم را به تنهایی می پیمودی،در همه ی زمستانای

 سردی که غم در شیارهای دستهای پینه بسته ات کبره بسته بود نمی دانستم که

چقدر بزرگ و با صفایی!

وای بر من...در آن خزانی که تو در گوشه ای دنج،کنار بساط محقرت نشسته

بودی،بیگانه از کنارت گذشتم چرا که حس می کردم آن جهره ی تکیده ی پر از

فقر،مرا شکسته و بی اعتبار میکند.

چرا از قلب مهربانت شرم نکردم؟؟؟

دوباره غروب آمده است،من به انتظار...دوباره عطر شب بو ها با صدای گامهایت آمیخته و به دل می نشیند.

می خواهم غرورم را در زیر گامهای خسته ات بشکنم،بیا در را باز کن.ببین که

اشک آلود بر سفره ی خالی پر از مهربانی چشم دوخته ام.پدر مهربانم بگذار بگویم

 که خیلی عقده ها بر دلم مانده است اما نه!بیا و ببین که زیر این سقف های کوتاه،

 خوشبختی چه مفهوم وسیعی یافته است.بیا در را باز کن تا بگویم دست هایت مایه

ی افتخار من است...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/08ساعت 10:40 AM  توسط زهرا  |