|
اي مرگ بيا که زندگي ما را کشت!
|
زندگي چون قفسي است
قفسي تنگ
پر از تنهايي
و چه خوب است لحظه ي غفلت آن زندان بان
بعد از آن هم پرواز...
همين بيت اول رگم را زدم
چه ترسي از اين کارها داشتم
دلم پا نمي داد اما زدم
دوسه قطره که روي کاغذ چکيد
تو را توي خون ديدم و جا زدم
و خون بيشتر شد تو جاري شدي
لب کاغذم را کمي تا زدم
ولي ريختي روي گلهاي فرش
به اين بخت کمرنگ تيپا زدم
حضور تو از خون من محو شد
و من باز در عشق درجا زدم
نگاهي به تيغ و نگاهي به رگ
دلم را دوباره به دريا زدم
اینو هیچکی نمی دونه
دلم تنگه برای گریه ای خاموش
دلم تنگه برای خالی حجم تو در آغوش
شب قطبی
شب دلها
از این سردرگریبونی
به تلخی هق هقی کن
با صدای مرد زندونی
ببین ماتن عروسکها
همه کوکی مقوایی
فرو رفتن تو لاک خود
چه امیدی چه فردایی؟؟
تنها كس هر كسي است. خدا را به صراحت صبحي كه دارد در برابر چشمهاي منتظرم طلوع
ميكند، حس ميكنم. دستهاي حمايتگرش را بر روي شانه هايم لمس ميكنم و ازين همه لطف
غرق خجلتم.
روی قلبم عشق را پیدا کنید
روز مرگم خاک را باور کنید
روی قلبم لاله را پرپر کنید
جامه ام را خاکــــ و خاکستـــــــــــر کنید
خانه ام را وقف نیلوفر کنید
پیکرم را غرق در شبنم کنید
روی قبرم لاله ای را خم کنید
روز مرگم دوست را دعوت کنید
دور قبرم را کمی خلوت کنید
بعد مرگم خنده را از سر کنید
رفتنــــــم را دوستان باور کنـــیــــد