|
اي مرگ بيا که زندگي ما را کشت!
|
بقیع را قاب گرفته ام و حالا هزار زخم کهنه در خیال من نشسته است. به رغم دستهای ناتوان
می نویسم از گوشه گوشه ی آن فضای غم گرفته.آنجا نیستم در هوایی که بوی یاس می دهد ولی
بگذاراز دور ترین کرانه ها سلامت کنم بر وسعت قلب عاشق و بی گناهی که مظلومانه زیست.
امشب فانوس به دست می آیم . با سوز نیایشی که در دل است و با چشمهایی که برای تو می
خواند. باور کن سالهاست که کبوتران قلبم برای صبوری تو گریسته اند.
می دانی سردترین پاییز روزگار میهمان کوچه می شود وقتی غربت خاک گرفته ی آن شهر را
به یاد می آورم و امشب که مهتاب رنگی ندارد و تنها ستاره ام تو هستی و تو...
احساس می کنم که کویر دلم در التهابی گنگ می سوزد و نه من ، که تاریخ قرن هاست مرثیه
خوان توست .
نیلوفر کبود ! ای کاش می دیدی در این نیمه ی شب تنهایی در سوگ تو دل اسیر ماتم مانده است.
بیا و ببین که د رنگاه پر از حسرتم حماسه ی اشکها دیدنی است...
" تا " همیشه دوستت دارم ![]()
حیف تو چشات ببارن
روی زخمای ترانه
مرهم اشک رو بزارن
من باید گریه کنم
نه تو که بوته یاسی
طفلی چشمات که یک عمره
شدن از دست من آسی
اشکات و بزار برای روزی که من
دیگه نیستم
روزی که ردّمو از هرکی بگیری
میگه نیستم
چه تحملّی، چه صبری
وقتی از تو دور دورم
وقتی هیچکس و ندارم
که بشه سنگ صبورم
به خدا قسم شکستم
به خدا که پیرِ پیرم
سرنوشت ما همینه
تو بمومی، من بمیرم
ماهی همیشه تشنم
توی این آب گل آلود
بغزتُ بشکن عزیزم
گریه سرنوشت من بود
نه تو آمدی، نه بارون
هر چی چشم به جادّه دوختم
توی حرّاجی گریه
ساده اشکامُ فروختم
تمام زندگی را گریه کردم
نبودی در فراغ شانه هایت
به هر خاکی رسیدم تکیه کردم
ولی خنده بر لب می زنم
تا کس نداند راز من
حسرت ازدست دادن دستای همیشه بی روح وسردش خواب را از چشمان معصومم گرفت.
روزها به تنهایی با استرس فراوان گذشت و کم کم با سرنوشت جدید کنار آمدم.
تا اینکه دست خدا برگی دگر از تقدیرم را ورق زد و سرنوشتی تلخ از نو نوشته شد!
اینک من ماندم و خاکستر خاطراتم...
خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم
خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم
در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم
خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم
خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!