تبليغاتX
اشکهای مکتوب
اي مرگ بيا که زندگي ما را کشت!
آنها که کهن شدند و این ها که نوند

هرکس به مرادخویش یک تک بدوند

این کهنه جهان به کس نماند باقی

رفتند و رویم  دیگر آیند و روند. 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/09/29ساعت 9:20 AM  توسط زهرا  | 

شبهای زمستانی قلبم را چراغی نیست و ظلمت روحم را ، روشنایی و در انزوای تنهائیم کور سوی امید را نمیبینم.

چه بس شبها که دلتنگی صورتم را شسته و خواهد شست و چه بسیار روزهایی که بی قرارت بودم ولی غم هجران

لحظه به لحظه به مرگ نزدیکترم خواهد کرد. هیچ کس راز دلتگیم را نخواهد فهمید و هیچ چیز بر لب نخواهم اورد،

چرا که من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است...

.سلام.

.برام دعا کنید.

.خدانگهدار.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/09/08ساعت 5:43 PM  توسط زهرا 

خدایا : رشد عقلی و علمی ، مرا از فضیلت تعصب ، احساس و اشراق محروم نسازد.

خدایا : قناعت صبر و تحمل را از ملتم باز گیر و به من ارزانی دار.

خدایا : مرا یاری ده تا جامعه ام را بر سه پایه کتاب ، ترازو و آهن استوار کنم

و دلم را از سرچشمه ی حقیقت، زیبایی و خیر سیراب سازم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/09/07ساعت 9:13 AM  توسط زهرا  |