|
اي مرگ بيا که زندگي ما را کشت!
|
تا حدی که می توانی از مال خود داد ودهش نما ، هر چه شنوی به عجله وبیهوده مگوی.
روح خود را به خشم وکین آلوده مساز ، در هر کار وگفتارتواضع وادب را فراموش مکن.
مطابق وجدان خود رفتار کن که بهشتی شوی ، سخی و جوانمرد باش تا آسمانی باشی.
متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی ، دوستدار دین باش تا پاک وراست گردی.
دوست بسیارداشته باش تا معروف باشی ،معروف باش تا زندگانی به نیکی گذرانی.
با مردم یگانه باش تا محرم و مشهور شوی ، هرگز ترشرو وبد خو مباش.
سپاس دار باش تا لایق نیکی باشی، راستگو باش تا استقامت داشته باشی.
کسی را فریب مده تا دردمند نشوی ، ازهر کس وهر چیز مطمئن مباش.
فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی ، بیگناه باش تا بیم نداشته باشی.
قبل جواب دادن تفکر کن ، هیچکس را تمسخر مکن.
.خداوند بر اولیا خودش شرابی دارد که چون بیاشامند مست می شوند
.چون مست می شوندبه وجد آیند وچون به وجد وطرب آمدند وجودشان از غل و غش پاک گردد
. چون پاک شدند در محبت خدا ذوب می شوند و چون ذوب می شدند خالص می گردند
.چون خالص گشتند ذات او را طلب می نمایند وچون او را طلب می کنند او را می یبند
. چون او را یافتند با او جمع می شوند و چون جمع شدند التیام پیدا نموده وجدا نمی گردند
.کسی که مرا طلب کند ، مرا می یابد
.کسی که مرا یافت ، مرا می شناسد
.کسی که مرا شناخت ، مرا دوست می دارد
.کسی که مرا دوست داشت ، عاشق من می شود
.کسی که عاشق من شد ، من عاشق او می شوم
.کسی که من عاشق او شدم ، او را می کشم
.کسی که من او راکشتم ، پرداخت کردن دیه او بر عهده من است
.کسی که دیه او بر عهده من است ، من خود دیه او می باشم
در زندگی اش خدا را احساس نمی کرد. مرد بی چاره ! دلم به حالش می سوخت.
چند روز پیش شنیدم او زاهدی شده است و دور از شهر زندگی می کند. زراعت می کند و
گوسفندانی هم دارد.
به سراغش رفتم و در کمال تعجب دریافتم که او هنوز خدایش را نیافته است. اما از خودش
شنیدم که خودش را یافته است، و در خویشتنش در جستجوی اوست.
او شیفته ی خودش شده بود و عبادت می کرد!
کاش می شد فریاد مظلومانه نیلوفر های مرداب را شنید...
کاش می شد اندیشه و احساسم را به دست پیچکی بسپارم تا به هر کجا که می خواهند سر بکشند...
از تکرار ناقص خاطره ها , از تلاش بیهوده برای رفتن و نرسیدن خسته ام...
دوباره گریه ی بی طاقتم بهانه گرفت
شکیب درد خموشانه ام دوباره شکست
دوباره خرمن خاکسترم زبانه گرفت
نشاط زمزمه زاری شد و به شعر نشست
صدای خنده فغان گشت و در ترانه گرفت
زهی پسند کماندار فتنه کز بن تیر
نگاه کرد و دو چشم مرا نشانه گرفت
امید عافیتم بود روزگار نخواست
قرار عیش و امان داشتم زمانه گرفت
زهی بخیل ستمگر که هر چه داد به من
به تیغ باز ستاند و به تازیانه گرفت
چو دود بی سر و سامان شدم که برق بلا
به خرمنم زد و آتش در آشیانه گرفت
چه جای گل که درخت کهن ز ریشه بسوخت
ازین سموم نفس کش که در جوانه گرفت
دل گرفته ی من همچو ابر بارانی
گشایشی مگر از گریه ی شبانه گرفت
بودن می ستاییم .
معتقدیم که سلمان ، اگر چه در دل " احد" را می شناخت ، اما " احمد" را نمی شـناخت . و
هنـگامی که حلقه " میم" نام " محمــد" را گـردن نهاد ، از"سلمان" به " مسلمان" بدل شد !
شـنا سـنامه ای که پیامبـر برای او صـادر کرد ، او را " اهـل ایمـــان" خواند ، نه " اهـل
ایـران" !
و بالا تر از این ، او را از " اهل بیت" شمرد ، اگر چه او عجم بود و پیامبر عرب !
کتاب " طوفان در پرانتز"
نوشته ی زنده یاد قیصر امین پور
هرکس در حالی به نزد من بیاید که از گناهان خویش شرم دارد، او را می بخشم و آن گناه و
معصیت را از یاد دو فرشته ی مراقبش می برم و می فراموشم.
ای داوود هرکس که تنها یک عمل خیر برایم بیاورد ، او را به بهشت داخل می کنم.
داوود پرسید:ای پروردگار! و این حسنه چیست؟
فرمود:عمل کسی که غصه ای را از بنده ای مومن زایل کند و او را گشایش دهد.
اینجا بود که داوود گفت:و از این روست که سزاوار است هرکس که تو را بشناسد، امیدش به تو را قطع نکند.
وضعیتش متزلزل ، نعمتهایش در گردش ، آسایشش کم ، لذتهای آن تیره ، خواستار آن خوار و
سوارش دچار لغزش است.
زندگی یعنی پل ، پله ، پر .... پیله و پروانگی
زندگی یعنی آبشار اشکی بی صدا...... چکه چکه جان از چشم ما
زندگی یعنی هر روز کمی خوبتر شدن
زندگی یعنی دلت افتابی باد .... اما باران باش بر مردم ببار.
که داده هایت نعمت ....نداده هایت حکمت ....وگرفته هایت امتحان می باشد.
سزاوارترین مردم به بخشش ، بی نیاز ترین آنها از درخواست است.
سزاوارترین کسی که دوستش بداری ، کسی است که تو را کوچک نکند.
سزاوارترین کسی که به وی نیکی کنی ، کسی است که نیکی تو را نادیده نگیرد.