تبليغاتX
اشکهای مکتوب
اي مرگ بيا که زندگي ما را کشت!
پدر یعــنی تپش در قـلب خانه    

 پدر یعــنی تسـلط بر زمانه

پدر احساس خوب تکیه بر کوه  

 پدر یعنی زمن نام و نشانه

ولادت اولین اختر تابناک امامت  امیر المومنین جهان بر تمامی پدران زحمتکش و همچنین

پسران فداکار که پدران فردایند.........مبارک.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/25ساعت 7:55 PM  توسط زهرا  | 

حرم آنشب به تن احرام پوشید

مقام از چاه زمزم آب نوشید

منا شور و صفای دیگری داشت

صفا حال و هوای دیگری داشت

به گوش مروه رکن از یار می گفت

حجر با حجر از اعصار می گفت

شفق بهر فلق آلاله می کاشت

به روی برگ گلها ژاله می کاشت

اسد را حامله بنت اسد بود

درآن شب گرم صحبت با احد بود

همی می گفت آن فرزانه مادر

به حی  بی نیاز  بنده  پرور

الهی دردمندم  یاری ام کن

رها از محنت بیماری ام کن

چنانچه راز دل می گفت با حق

جدار خانه حق گشت منشق

ندا آمد بیا ای دل شکسته

که مریم دیده بر راهت نشسته

بیا تا آنکه گردد بخت یارت

صفورا ، آسیه خدمت گذارت

بیا چون زادگاه مرد اینجاست

مکن افغان دوای درد اینجاست

قدم بگذار در حصن  امانم

که مهمانی تو و من میزبانم

درون خانه رفت و ز امر معبود

دوباره شد جدار خانه مسدود

سه شب آن فاضله مهمان حق بود

هماره ریزه خوار خوان حق بود

دلش از رحمت حق منجلی شد

برون ار خانه همراه علی شد

فضا پر گشت از گلبانگ شادی

ندا بر خاست از نای منادی

نبی در گوش او تکبیر می گفت

علی از آیه تطهیر می گفت

نبی را گفت آن استاد جبریل

بخوانم از صحف یا آنکه انجیل

بگویم از زبور  و  نص تورات

که از تفسیر آن موسی شود مات

نبی شد مست از شهد کلامش

حرم شد محترم از  احترامش

علی عین خداست و خدا نیست

خدا از عین خود هرگز جدا نیست

بنای هستی عالم از او شد

قبول توبه  آدم از  او شد

به مادر گفت آن گنج معانی

که ای مادر بگویم تا بدانی

اگر خواهی بدانی کیستم من

همه در رتبه صفر و بیستم من

منم عبد عبید حی سرمد

منم  احیا گر  دین محمد

منم آیینه دار حق پرستی

منم بنیانگذار ملک هستی

نبی انگشتر است و من نگینم

که دست حق بود در آستینم

به  قرآن رمز نون  ایمانم

صراط المستقیم و هل اتی یم

به پا شد هستی عالم ز هستم

که حق با من بود من با حق هستم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/25ساعت 7:35 PM  توسط زهرا  | 

روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت

زیر باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت

چه تفاوت که چه خورده ، غم دل یا سم

آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت 

او کسی بود که از غرق شدن می ترسید

 عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت

هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد

دختری ساده که یک روز کبوتر شد و رفت


+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/22ساعت 12:1 PM  توسط زهرا  | 

ای کسی که مدت پادشاهی اش بی منتهاست، ما را ازعذاب خویش رها ساز.

ای کسی که گنجینه های رحمتش بی زوال است ،  ما را نیز در آن بهره بگذار.

ای کسی که دیدگان از شهود جمالش فرومانند ، ما را به جوار قرب خود نزدیک کن.

ای کسی که نهان اخبار و حوادث برایش آشکار است ، ما را در پیشگاه خود رسوا مساز.

ای کسی که در پیشگاه جلالش همه چیز خوارو بی مقداراست ، ما را درنزد خود گرامی دار. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/19ساعت 12:27 PM  توسط زهرا  | 

حکمت با پاکدامنی ، ترس با ناکامی ، شرم با محرومیت ، زیاده روی با خستگی ، طمع با

خواری ، قناعت با توانگری و کوشش با موفقیت همراه و همنشین است.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/16ساعت 7:50 AM  توسط زهرا  | 

عزیزی می گفت:

هرگاه خواب بر من چیره شود بیدارم سازید، عمر حیف است که صرف خواب شود.

هرگاه نیز پرگویی بر من چیره شد ، ساکتم کنید چرا که سخن بسیار ، به وقت ستم می کند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/12ساعت 7:38 PM  توسط زهرا  | 

۱ـ بخشش و عفو داشته باش (مثل دریا )

۲- باشفقت و مهربان باش (مثل خورشید)

۳- متواضع باش و کبر نداشته باش(مثل خاک)

۴- اگرکسی اشتباه کرد آن را بپوشان( مثل شب)

۵- وقتی عصبانی شدی خاموش باش ( مثل مرگ)

۶-گشاده دست باش، جاری باش، کمک کن ( مثل رود)

۷- اگرمی خواهی دیگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آینه)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/10ساعت 1:3 PM  توسط زهرا  | 

 بیا به خانه آلاله ها سری بزنیم


 ز داغ با دل خود حرف دیگری بزنیم


 به یک بنفشه صمیمانه تسلیت گوییم


 سری به مجلس سوگ کبوتری بزنیم


 شبی به حلقه درگاه دوست دل بندیم


 اگر چه وا نکند، دست کم دری بزنیم


 تمام حجم قفس را شناختیم، بس است


 بیا به تجربه در آسمان پری بزنیم


 به اشک خویش بشوییم آسمان ها را


 ز خون به روی زمین رنگ دیگری بزنیم


 اگر چه نیت خوبی است زیستن اما


 خوشا که دست به تصمیم بهتری بزنیم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/10ساعت 12:32 PM  توسط زهرا  | 

 در پی دانه مرو همچو کبوتر که تو را  

 عاقبت بهر یکی دانه به دام اندازند


 صید کن شیر صفت نیم بخور نیم ببخش  

 تا به هر جا که روی بر تو سلام اندازند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/10ساعت 12:5 PM  توسط زهرا  | 


خدایا : کیست که در جهان تنها آرزویش این باشد که آنچه را آرزو می کند از دست بدهد.

خدایا : دربرابرهرآنچه انسان ماندن رابه تباهی می کشاند مرابانداشتن وندانستن آن روئین تن کن.

خدایا : تقدیرم را زیبا بنویس و کمک کن آنچه تو زود می خواهی من دیر نخواهم و آنچه تو دیر

 می خواهی من زود نخواهم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/09ساعت 5:28 PM  توسط زهرا  | 

استواری دین بر چهار نفر است:

دانشمندی که به دانش خود رفتار کند. نادانی که از آموزش کوتاهی نکند. توانگری که از ثروت

خود به تنگدستان ببخشد و تنگدستی که دینش را به دنیا نفروشد.

پس اگر دانشمند به علم خود عمل نکند ، نادان از آموزش کوتاهی کند و اگر توانگر به ثروت

بخل ورزید، فقیر دین خود را به دنیایش بفروشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/06ساعت 7:40 PM  توسط زهرا  | 

به امر حق دار الملک هستی

محمد کرد دانشگاه تاسیس

علی داماد خود استاد کل را

در آنجا نصب کرد بهر تدریس

بود برنامه اش تعلیم قرآن

به این استادو این برنامه تقدیس

اکر خواهی شوی انسان کامل

به دانشگاه احمد نام بنویس

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/02ساعت 10:47 AM  توسط زهرا  |