تبليغاتX
اشکهای مکتوب
اي مرگ بيا که زندگي ما را کشت!
تباهی عمر،میان امیدها و آرزو هاست.

نادان را فرمان بردن و زیاده روی در سخن نشانه نادانی ست.

هرکه بکردار نیک خود بردیگری منت نهد بجوانمردی ستم کرده است.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/05/09ساعت 3:51 PM  توسط زهرا  | 

گر بخوارد پشت من انگشت من

خم شود از بار منت پشت من


همتي كن تا نخوارم پشت خويش

 وا رهم از منت انگشت خويش

+ نوشته شده در  شنبه 1388/04/06ساعت 3:3 PM  توسط زهرا  | 

 
چنان دلگیرم از دنیا که خود را نیز نمیخواهم
چنین شد حاصل عمرم که جز مرگم نمیخواهم

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/04/05ساعت 11:49 AM  توسط زهرا 

خداوند ميفرمايد : اي بندهء من هنگامي که تو مرا ميخواني من آنچنان به سخنانت

 گوش ميدهم که گويي تنها تو مخلوق مني، اما تو در زندگيت آنچنان رفتار ميکني

 که گويي هزاران خدا داري...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/04/04ساعت 6:24 PM  توسط زهرا  | 

صبحی یه دوست صادق اما ناشناسی آشنا...درخواستی کرد که هرچی سعی میکنم می بینم نمیشه!

زندگي چون قفسي است

قفسي تنگ

پر از تنهايي

و چه خوب است لحظه ي غفلت آن زندان بان

بعد از آن هم پرواز...

+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/29ساعت 3:37 PM  توسط زهرا 

شروع غزل دل به دريا زدم

همين بيت اول رگم را زدم

چه ترسي از اين کارها داشتم

دلم پا نمي داد اما زدم

دوسه قطره که روي کاغذ چکيد

تو را توي خون ديدم و جا زدم

و خون بيشتر شد تو جاري شدي

لب کاغذم را کمي تا زدم

ولي ريختي روي گلهاي فرش

به اين بخت کمرنگ تيپا زدم

حضور تو از خون من محو شد

و من باز در عشق درجا زدم

نگاهي به تيغ و نگاهي به رگ

دلم را دوباره به دريا زدم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/03/28ساعت 5:49 PM  توسط زهرا 

کجای روی زمین هستم

 اینو هیچکی نمی دونه

دلم تنگه برای گریه ای خاموش

دلم تنگه برای خالی حجم تو در آغوش

شب قطبی

شب دلها

از این سردرگریبونی

به تلخی هق هقی کن

با صدای مرد زندونی

ببین ماتن عروسکها

همه کوکی مقوایی

فرو رفتن تو لاک خود

 چه امیدی چه فردایی؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/03/27ساعت 8:9 PM  توسط زهرا 

مثل هر آدم ضعيفي كه در سختيها بيشتر به ياد خدا ميافتد و در بي كسي بيشتر ميفهمد كه خدا 

تنها كس هر كسي است. خدا را به صراحت صبحي كه دارد در برابر چشمهاي منتظرم طلوع

 ميكند، حس ميكنم. دستهاي حمايتگرش را بر روي شانه هايم لمس ميكنم و ازين همه لطف

غرق خجلتم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/03/25ساعت 8:7 PM  توسط زهرا  | 

خدايا ! دلم باز امشب گرفته
بيا تا کمي با تو صحبت کنم
بيا تا دل کوچکم را
خدايا فقط با تو قسمت کنم
خدايا ! بيا پشت آن پنجره
که وا مي شود رو به سوي دلم
بيا،پرده ها را کناري بزن
که نورت بتابد به روي دلم
خدايا! کمک کن به من
نردباني بسازم
و با آن بيايم به شهر فرشته
همان شهر دوري که بر سردر آن
کسي اسم رمز شما را نوشته
خدايا! کمک کن
که پروانه شعر من جان بگيرد
کمي هم به فکر دلم باش
مبادا بميرد
خدايا! دلم را
که هر شب نفس مي کشد در هوايت
اگرچه شکسته
شبي مي فرستم برايت
+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/24ساعت 6:46 PM  توسط زهرا  | 

“نه دامیست نه زنجیر همه بسته چراییم؟ چه بند است!چه زنجیر !که بر پاست خدایا”
+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/24ساعت 6:24 PM  توسط زهرا  | 

روز مرگم اشک را شیدا کنید

  روی قلبم عشق را پیدا کنید

روز مرگم خاک را باور کنید

روی قلبم لاله را پرپر کنید

جامه ام را خاکــــ و خاکستـــــــــــر کنید

خانه ام را وقف نیلوفر کنید

پیکرم را غرق در شبنم کنید

روی قبرم لاله ای را خم کنید

روز مرگم دوست را دعوت کنید

دور قبرم را کمی خلوت کنید

 بعد مرگم خنده را از سر کنید

 رفتنــــــم را دوستان باور کنـــیــــد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/03/13ساعت 3:15 PM  توسط زهرا 

امشب آرزوی دیدن سرزمین عشق وجود بی قرارم مرا سرشارتر از همیشه کرده است.عکس

بقیع را قاب گرفته ام و حالا هزار زخم کهنه در خیال من نشسته است. به رغم دستهای ناتوان

 می نویسم از گوشه گوشه ی آن فضای غم گرفته.آنجا نیستم در هوایی که بوی یاس می دهد ولی

 بگذاراز دور ترین کرانه ها سلامت کنم بر وسعت قلب عاشق و بی گناهی که مظلومانه زیست.

امشب فانوس به دست می آیم . با سوز نیایشی که در دل است و با چشمهایی که برای تو می

خواند. باور کن سالهاست که کبوتران قلبم برای صبوری تو گریسته اند.

می دانی سردترین پاییز روزگار میهمان کوچه می شود وقتی غربت خاک گرفته ی آن شهر را

 به یاد می آورم و امشب که مهتاب رنگی ندارد و تنها ستاره ام تو هستی و تو...

احساس می کنم که کویر دلم در التهابی گنگ می سوزد و نه من ، که تاریخ قرن هاست مرثیه

خوان توست .

نیلوفر کبود ! ای کاش می دیدی در این نیمه ی شب تنهایی در سوگ تو دل اسیر ماتم مانده است.

بیا و ببین که د رنگاه پر از حسرتم حماسه ی اشکها دیدنی است...

                               " تا " همیشه دوستت دارم 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/01/22ساعت 9:29 PM  توسط زهرا  | 

کی میگه گریه قشنگه

حیف تو چشات ببارن

روی زخمای ترانه

مرهم اشک رو بزارن

من باید گریه کنم

نه تو که بوته یاسی

طفلی چشمات که یک عمره

شدن از دست من آسی

اشکات و بزار برای روزی که من
دیگه نیستم

روزی که ردّمو از هرکی بگیری
میگه نیستم


چه تحملّی، چه صبری

وقتی از تو دور دورم

وقتی هیچکس و ندارم

که بشه سنگ صبورم

به خدا قسم شکستم

به خدا که پیرِ پیرم

سرنوشت ما همینه

تو بمومی، من بمیرم

ماهی همیشه تشنم

توی این آب گل آلود

بغزتُ بشکن عزیزم

گریه سرنوشت من بود

نه تو آمدی، نه بارون

هر چی چشم به جادّه دوختم

توی حرّاجی گریه

ساده اشکامُ فروختم

+ نوشته شده در  جمعه 1388/01/21ساعت 8:31 AM  توسط زهرا 

سکوتم را به باران هدیه کردم

تمام زندگی را گریه کردم

نبودی در فراغ شانه هایت

به هر خاکی رسیدم تکیه کردم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/01/20ساعت 10:31 PM  توسط زهرا  | 

به تو از تو مینویسم ، به تو ای همیشه در یاد
ای همیشه از تو زنده ، لحظه های رفته برباد
وقتیکه بن بست غربت ، سایه سار قفسم بود
زیر رگبار مصیبت ، بی کسی تنها کس ام بود
وقتی از آزار پاییز ، برگ و باغ هم گریه میکرد
قاصد چشم تو آمد ، مژده روییدن آورد
به تو نامه مینویسم ، ای عزیز رفته از دست
ای که خوشبختی پس از تو ، گم شد و به قصه پیوست
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/01/20ساعت 8:39 PM  توسط زهرا 

گریه نکن ابر بهار دل من از تو پر تره

حوصله کن،تموم میشه این لحظه های آخره

آخه چه فایده گریه مون وقتی صدایی نداره

آخه چه فایده میبینیم دنیای ما رحم نداره

بغض منم بارونیه اما شهامت نداره

بترکه وقتی میبینه نازش خریدار نداره

یکی دو روزی صبر کن عمر ماهم تموم میشه

همین دوروزدنیای ما اشکمونو را در میاره
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/01/19ساعت 10:48 PM  توسط زهرا 

من زاده دامان غمم هیچ کسم نیست

جز اشک در این غمکده فریاد رسم نیست

ای درد بیازار مرا هرچه توانی

خوش باش که می میرم و کس داد رسم نیست
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/01/18ساعت 11:41 PM  توسط زهرا  | 

گریه در چشمان من طوفان غم دارد

ولی خنده بر لب می زنم

تا کس نداند راز من

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/17ساعت 9:3 PM  توسط زهرا 

سالها پیش درحسرت نداشته هایم کابوس های شبانه جایگزین رویاهای شیرینم شدند.

حسرت ازدست دادن دستای همیشه بی روح وسردش خواب را از چشمان معصومم گرفت.

روزها به تنهایی با استرس فراوان گذشت و کم کم با سرنوشت جدید کنار آمدم.

تا اینکه دست خدا برگی دگر از تقدیرم را ورق زد و سرنوشتی تلخ از نو نوشته شد!

اینک من ماندم و خاکستر خاطراتم...

+ نوشته شده در  شنبه 1388/01/15ساعت 5:25 PM  توسط زهرا 

شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم

  خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم

خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم

در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم

خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم

 خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!

+ نوشته شده در  جمعه 1388/01/14ساعت 5:1 PM  توسط زهرا  |