تبليغاتX
اشکهای مکتوب
گر بخوارد پشت من انگشت من

خم شود از بار منت پشت من


همتي كن تا نخوارم پشت خويش

 وا رهم از منت انگشت خويش

+ نوشته شده توسط زهرا در شنبه 1388/04/06 و ساعت 3:3 PM |

 
چنان دلگیرم از دنیا که خود را نیز نمیخواهم
چنین شد حاصل عمرم که جز مرگم نمیخواهم

 

+ نوشته شده توسط زهرا در جمعه 1388/04/05 و ساعت 11:49 AM |
نیم ساعت دیگه اذون صبح و می گن.

خیلی خسته نیستم باوجودی که روز سختی و پشت سر گذاشته بودم.

شما هم رفتید..مثل همه ی اانایی که رهگذرند...وقتی موندنی نیستی دوستیتو نثارم نکن!

من کمبود محبت ندارم...عاطفه رو هم گدایی نمی کنم...اینکه به حرفامم گوش می دی ممنونم

اگه میگم بمون و نرو واسه اینه که میخووام تاییدم کنی نه اینکه خط ابطال بکشی رو زندگیم...

امشب جاخوردم.... نباید توقع می داشتم که تا همیشه پیشم می بودی...هرچند که فهمیدنش اسون بود اما نخواستم درک کنم

امشب تو حرفات ..... .... خیلی هدیه ها بود!

ممنونم که تحملم کردید و چند روزی هم راهم بودی....

ممنونم که وقتتو برام گذاشتیو امید بیهوده واسه زندگی دادی...

نشد بشناسمت اما میتونستی فرشته راهنمایم باشی...

مهم نیست که دارم می رم...

 واسه تو مهم نبود از غریبه ها چه انتظاری...؟

خدایا تو به من نعمتای زیادی دادی.... که من کورم.

خداجون همه رفتند و دارن میرن... تو برام بمون...

چرا همه حرفای متفاوت بلدن و اما من نه!

امشب واسه اولین بار درست نیت کردم و فال حافظ گرفتم...

می دونی که زهرات اصلا اهلش نبود.

اما روح حافظ شاد... شعرای زیباش منو مجذوبش کرد.

بگذریم...

فردا ها  بی رنگ میشن... مخصوصا که تو دیگه نیستی.

هیچ وقت سعی نکن کسیو ناراحت کنی! اینو حافظ ازم خواسته!

شب  ارزوها هم تمووم شد! چی ارزو کردی فرشته ی مهربون من؟

ارزو کردم ۲تایی باهم پرواز کنیم...

شب خوش گلم.

+ نوشته شده توسط زهرا در جمعه 1388/04/05 و ساعت 3:18 AM |
خداوند ميفرمايد : اي بندهء من هنگامي که تو مرا ميخواني من آنچنان به سخنانت

 گوش ميدهم که گويي تنها تو مخلوق مني، اما تو در زندگيت آنچنان رفتار ميکني

 که گويي هزاران خدا داري...

+ نوشته شده توسط زهرا در پنجشنبه 1388/04/04 و ساعت 6:24 PM |
فردا دوباره ۲ تا امتحان دارم...یک هفته است کارآموزیمو نرفتم...

بازم درسی نمی تونم بخونم.فکرم باید ازاد باشه تا بتونم درس بخونم.

امروز روز بدی بود... از صبح ساعت ۹:۴۰ حالم بد شد تا  ۲ ساعت پیش...

دیگه خسته شدم ...

من ناسپاسم؟! تو هم فکر میکنی خشم خدا شاملم بشه؟ ؟ ؟

نمی دونم ..

شاید اگه یه زهرای دیگه هم بود تو شرایط روحی من...اونم همین رفتار منو می داشت...

نمی دونم...

بعد از چند ماه امشب باز شعر سرودم ! ! ! اخرین شعریو هم که سرودم دقیقا از نظر روحی

مثل این روزا داغون بودم...

هرکی شاعره عاشقه؟

اونم غمهاش که زیاد بشه شعر می گه؟

هرکی شرایطش وخیم بشه شاعر می شه؟

نمی دونم...

 

+ نوشته شده توسط زهرا در چهارشنبه 1388/04/03 و ساعت 11:47 PM |
چند باردیگه بیام در بزنم درو بروم باز نکنی؟

چند بار دیگه فریاد بزنم تنهام گذاشتی ...گری ه کنم بگم من برگشتم درو باز نمیکنی؟

چند بار دیگه دستمو به سمتت دراز کنمو کمکم نکنی؟

امروز اولین روز رجبت بود... شب ارزوها نزدیکه...چی ارزو کنم ؟

چه فایده داره نفس کشیدن وقتی سرت تو پلاستیکه! بیشتر اکسیژن مصرف کنم؟ اخرش مرگه!

چشام دیگه ناندارن باز بمونن و اشک بریزن....

دارم دیگه شک میکنم به همه چیز...به فلسفه افرینشی که هرگز نفهمیدم.

خدایا برم؟درو باز نمی کنی؟قهری راستی راستی؟ازم متنفری؟نمی گی چرا ؟

نمیگی زهرا بدون فرشته چی کار کنه؟ تو هیچی نمی خوای به من بگی؟

وای خدای من یعنی اینقدر بدم من! اونا که کافرن میان پیشت درو باز میکنی...

اما منی که بهت ایمان اوردم این جوری اتیشم می دی؟

بیفایده است ... باشه...من میرم.

+ نوشته شده توسط زهرا در چهارشنبه 1388/04/03 و ساعت 2:49 PM |
احساس می کنم یکی نشسته رو قفسه سینم... بادستاش گلومو محکم فشار میده... به چشام خیره شده... اما هیچ تلاشی واسه رهاییم نمی تونم بکنم... فقط با چشام بهش می فهمونم که محکم تر ...محکم تر...محکم تر....هرموقع اینطوری میشم خوشال میشم که ۲۰ دقیقه دیگه میمیرم...اما باز خوب میشم... فقط سردرد...برام می مونه نه حس رهایی از زندون.

فردا امتحان دارم و چیزی نخوندم! ۸ صبح !

فکرشو می کنم حالم بد میشه : زهرا تو کی بودی و کی داری میشی؟

هرکسی به یک نحوی می خواد کمکم کنه!!!اما ...مرسی...

دنیای من با دنیای شما ها متفاوته....شاید با خوندن این چند سطر بهتر متوجه بشید:

پرنده لب تنگ ماهي نشسته بودُ به ماهي نگاه کرد و گفت :


سقف قفست شکسته چرا پرواز نمي کني ؟؟؟!!!

+ نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه 1388/04/01 و ساعت 10:59 PM |
دلم بی نهایت خونه... چشمام خسته شدن ... دنیای من داره تاریک تاریک میشه...

نمی تونم نیام ننویسم.واقعا نمی تونم.میام و مینویسم و گریه می کنم و یه ذره آروم میشم...فقط همین.

فقط و فقط اینجاست که میتونم بنویسم.

حالم بینهایت بده.

اگه خاطره نویسیم تو خونه لو نمی رفت الان اینجا نبودم...که شماهارو ناراحت کنم.

خیلی نامردین که خاطرات تلخمو خوندید و اینهمه محبت می کنید!مامان جونم محبتهاتون باعث شد که

 دیگه ننویسم و به اشک مکتوب پناه بیارم.مامان جونم تو اینو می خواستی؟

با محبتاتون منو دارید از خودتون دور می کنید...بسه تو رو خدا بچه نیستم...

بازم می گم بعد فرشته من دیگه نیستم...

گلوم درد می کنه...سرم داره می ترکه...وای وای وای خدایا تو کجایی؟

 

+ نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه 1388/04/01 و ساعت 10:26 PM |
شنیدی که فرشته ها عاشق میشن؟

عشقهاشون آسمونیه!

پاک و بی ریا!

فرشته ی مهربون من چند وقتیه  بالش زخمی شده...

ازخدا می خواد دوباره بتونه بپره... هرچند که تنهاترین می شم!

خدایا کمکش کن درد نکشه اون عاشقه...توکه بهتر میدونی شیطون کیه.

نمیدونم چجوری ازت بخوام فرشته ام نمیره...

خدایا خیلی زیاد تنها میشم اگه مهربونم بپره...

خدایا صدای سبز اشکامو فقط تویی که میشنوی...

قلب من روح من و تمام هستی ام فدای یک پر از بالهاش...

خدایا فکر و خیال و روحمو تو سجاده ام مبحوس بکن...

خسته شدم بسکه تمام لحظه هامو اشباع از غم و ماتم میبینم.

خدایا خیلی زیاد تنها شدم...

بیا بشین کنار من ،سر بزارم رو شونه هات!دست بکشی روی سرم ...

بهم بگی کوچولوی من گریه نکن... فرشته اتو حفظ می کنم اما به یک شرط عزیزم ...

که بیای تو عرشم بشینی به عشق پاک فرشته ،عاشقارو حفظ بکنی!

......

خیلی خستم! می ام و می نویسم ... واسه اینکه هیچ جایی دیگه واسه تخلیه شدنم ندارم!

دیگه میخوام باهیچکی هیچ حرفی نزنم و تنها باشم...

فردا اولین روز امتحانامه! حال درسو ندارم!

نمیدونم تا کی قلب بیمارم اجازه ی تپیدن خواهد داشت...

دیروز به این فکر میکردم که:

خداوند به هرقلبی یه شماره ای داده!

شماره قلب من چه عددی می تونه باشه؟

فردا نوبت چه شماره هاییه؟

الله اعلم!

+ نوشته شده توسط زهرا در شنبه 1388/03/30 و ساعت 6:7 PM |
صبحی یه دوست صادق اما ناشناسی آشنا...درخواستی کرد که هرچی سعی میکنم می بینم نمیشه!

زندگي چون قفسي است

قفسي تنگ

پر از تنهايي

و چه خوب است لحظه ي غفلت آن زندان بان

بعد از آن هم پرواز...

+ نوشته شده توسط زهرا در جمعه 1388/03/29 و ساعت 3:37 PM |
شروع غزل دل به دريا زدم

همين بيت اول رگم را زدم

چه ترسي از اين کارها داشتم

دلم پا نمي داد اما زدم

دوسه قطره که روي کاغذ چکيد

تو را توي خون ديدم و جا زدم

و خون بيشتر شد تو جاري شدي

لب کاغذم را کمي تا زدم

ولي ريختي روي گلهاي فرش

به اين بخت کمرنگ تيپا زدم

حضور تو از خون من محو شد

و من باز در عشق درجا زدم

نگاهي به تيغ و نگاهي به رگ

دلم را دوباره به دريا زدم

+ نوشته شده توسط زهرا در پنجشنبه 1388/03/28 و ساعت 5:49 PM |
کجای روی زمین هستم

 اینو هیچکی نمی دونه

دلم تنگه برای گریه ای خاموش

دلم تنگه برای خالی حجم تو در آغوش

شب قطبی

شب دلها

از این سردرگریبونی

به تلخی هق هقی کن

با صدای مرد زندونی

ببین ماتن عروسکها

همه کوکی مقوایی

فرو رفتن تو لاک خود

 چه امیدی چه فردایی؟؟

+ نوشته شده توسط زهرا در چهارشنبه 1388/03/27 و ساعت 8:9 PM |
مثل هر آدم ضعيفي كه در سختيها بيشتر به ياد خدا ميافتد و در بي كسي بيشتر ميفهمد كه خدا 

تنها كس هر كسي است. خدا را به صراحت صبحي كه دارد در برابر چشمهاي منتظرم طلوع

 ميكند، حس ميكنم. دستهاي حمايتگرش را بر روي شانه هايم لمس ميكنم و ازين همه لطف

غرق خجلتم.

+ نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه 1388/03/25 و ساعت 8:7 PM |
خدايا ! دلم باز امشب گرفته
بيا تا کمي با تو صحبت کنم
بيا تا دل کوچکم را
خدايا فقط با تو قسمت کنم
خدايا ! بيا پشت آن پنجره
که وا مي شود رو به سوي دلم
بيا،پرده ها را کناري بزن
که نورت بتابد به روي دلم
خدايا! کمک کن به من
نردباني بسازم
و با آن بيايم به شهر فرشته
همان شهر دوري که بر سردر آن
کسي اسم رمز شما را نوشته
خدايا! کمک کن
که پروانه شعر من جان بگيرد
کمي هم به فکر دلم باش
مبادا بميرد
خدايا! دلم را
که هر شب نفس مي کشد در هوايت
اگرچه شکسته
شبي مي فرستم برايت
+ نوشته شده توسط زهرا در یکشنبه 1388/03/24 و ساعت 6:46 PM |
“نه دامیست نه زنجیر همه بسته چراییم؟ چه بند است!چه زنجیر !که بر پاست خدایا”
+ نوشته شده توسط زهرا در یکشنبه 1388/03/24 و ساعت 6:24 PM |
خدایا خیلی تنهام.

دارم دق می کنم!

دیگه از این دنیا متنفرم.

انگیزه ای واسه ادامه دادن ندارم.

مادرم اگه بمیره من هم باهاش می میرم.

خدایا برنامه ات واسه ما چیه؟

اینکه من بمونم و ببینم یواش یواش تنها میشم؟

گناه من چی بوده که تو این دنیا زندونی شدم؟

همه با نگاهشون بهم می گن زهرا "صبور" باش! اما من کم طاقتم خدایییییییییییا.

تنها بهانه ی زندگیم مادرمه... فرشته ات رو ازم نگیر.

کسی کادوییو که می ده آخه پس نمی گیره که!

فرشته امانت الهی نیست...فرشته ام یه هدیه ی الهی است.

حالم خیلی بده خدایا تو کجایی؟

خدایا فردا  روزه مادره.....

خداجون....

+ نوشته شده توسط زهرا در شنبه 1388/03/23 و ساعت 6:29 PM |
هزاران خار غم بر دل ز جور باغبان دارم


چه حاصل گر به شاخ گل دو روزی آشیان دارم؟


تماشای چمن خوش باد مرغان بهاری را


من آن مرغ پریشانم که الفت با خزان دارم


بلای خانمان‌سوزی و برق آتش‌افشانی


ز تو ـ‌ ای عشقِ بی‌سامان! ـ‌ چه آتشها به جان دارم


من آن مرغ شباهنگم که با تاریکی شبها


ز غمهای نهانِ خود هزاران داستان دارم


بهار زندگی را غنچة پژمرده‌ای هستم


که هنگام شکفتن رنگ گلهای خزان دارم



+ نوشته شده توسط زهرا در شنبه 1388/03/23 و ساعت 0:26 AM |
چند روز دیگه روز مادره!

امکان نداشت تولد فرشته و روزش و فراموش کنم.

اما داره همه چیز از ذهنم پاک می شه...حتی هویتم!

خیلی دلم می خواست  مادرم رو بغل می کردم و تنهاش نمی ذاشتم.

اما هیچ کار مفیدی از دستم دیگه برنمی اد.

جز اینکه روزها رو بشمرم و به ارزوم فکر کنم...

خیلی خسته ام.

+ نوشته شده توسط زهرا در پنجشنبه 1388/03/21 و ساعت 0:32 AM |
همیشه به این فکر می کردم که وقتی یه بچه به دنیا می اد یه خدای مهربونی براش ۲ تا ملائکه نگهبان می ذاره تا اونو از تمام بلاها حفظ کنه.به من اینو یاد داده بودن که اون ۲تا فرشته نمی ذارن احساس تنهایی کنی و غصه بخوری....

بزرگتر که شدم بنا به مشکلات زندگیم خدارو سعی کردم بشناسم که متاسفانه ناموفق بودم.

خدا بهم اموخت که من عاشقتم و گناه نکن و اطاعت کن تا رستگار بشی... خدابود که بهم گفت زندگی اسوون نیست و دایما در میدون ازمایش منی.

بعدها فهمیدم که اون ۲تا فرشته والدینم هستند!اما دیگه ایمان دارم که تو دنیا فقط یه فرشته است که عاشقمه.دوستم داره.

فرشته ی من با بقیه فرشته های اسمونی فرق داره... بخاطر ازمایشهای سلسله وار و زنجیره ای خداوند لحظه ای نیست که ارزوی مرگمو نکنم...

دیشب به اون لحظه ای فکر می کردم که بهت زده عروج فرشته رو به سوگ بشینم.اون لحظه ی تلخی که جسم زیبای فرشته ی من با تکه پارچه هایی از رنگ خدا پوشیده شده و ۲ نفر محرم فرشتم تا منزلش اونو ارووم و اهسته همراهی کنن.اون دو نفر احتمالا برادرم و داییم باید باشن.

چشمام غرق اشک شدن و خوب نمی تونم چهره های زمینی ها رو تو اون روز تشخیص بدم.

احتمالا اون روز تلخ که خیلی نزدیکه... یه نفر از دور ناظره...میبینه که زهرا کمرش شکسته ست قلب خونش از تپیدن ایستاده و انشالله عازمه آخرته.

باز اومدن ...لعنتی... ادامه نمی تونم بدم...

+ نوشته شده توسط زهرا در سه شنبه 1388/03/19 و ساعت 6:18 PM |
دلم خیلی گرفته

امروز صبح از خدا خواستم برم پیش بی بی جونم.

هنوز سر خدا شلوغه و نوبت من نشده...

مثل بچه های سمج این قدر صداش می زنم تا جوابم و بده

حیف وبلاگم که دارم اینا رو توش مینویسم.

اصلا  هیچی نکم برم بمیرم.

 

+ نوشته شده توسط زهرا در یکشنبه 1388/03/17 و ساعت 11:25 PM |


Powered By
BLOGFA.COM